عکسسسسس آتلیه
سلامممممممم عزیزوگل زندگیم ایلیای مامان وای جیگرم بالاخره بعد از مدت خیلی زیادموفق شدم عزیز دلمو ببرم اتلیه وازش عکس بگیرم تواتلیه کلی آتیش سوزندی بیچاره خانم واقا عکاسه که زن وشوهر بودنداز دستت دیگه خسته شده بودند ولی دستشون درد نکنه خیلی وقت گذاشتندتا بتونندیه چند تا عکس بیندارندمامان جون من که فکر نمیکردمحتی بتونند دوتا عکس جالب ازت بگیرن عکس بعد از حدود یک ماه بالاخره امشب ساعت 7 حاضر شد منم به بابایی زنگ زدم سریع رفتیم واست از آتلیه گرفتیم از ذوقم کارهامو نکردم تلپ شدم سرکامی تا بتونم تووبلاگت بزارم خدارا شکر عکس هات هم خوب شده مامانی دیگه بااین همه شیطونی وآتیشی که شما اونجا سورندی تا بهشون زنگ میزدم واسه&nbs...
نویسنده :
حنانه
9:53





